تبلیغات

لطفا اگر صاحب جیمیل هستید بروی +1 کلیک کنید

آخرین اخبار جدیدترین اخبار ورزشی عکس مجلس احمدی نژاد حمله به ایران فساد مالی بهداشت درمان هاشمی علمی دانلود رایانه تلفن همراه - تحلیل دكتر حسن عباسی از سریال فرار از زندان (‌بخش 1)
حلیل دكتر حسن عباسی از سریال فرار از زندان/1:
اهمیت این سریال بر ارائه‌ی تمام قد "مُثُل افلاطون" است

اشاره: متن زیر بخش اول سخنرانی دكتر حسن عباسی پیرامون تحلیلی بر سریال فرار از زندان (Prison break) می‌باشد كه در فرهنگسرای ارسباران تحت عنوان سلسله بحث‌هایی پیرامون نقد و تحلیل برفیلم‌ها و سریال‌های هالیوودی ایرادشده است.

به گزارش رجانیوز،این سریال در چهار فصل و81 قسمت ساخته شده است. فصل 1 و 2 آن هر كدام 22 قسمت است. سری 3 آن 13 و سری 4 آن 24 قسمت است.

داستان این مجموعهٔ تلویزیونی در مورد فرار دو برادر به‌ نام‌های مایكل اسكوفیلد (Michael Scofield) و لینكلن (Lincoln) از زندانی است كه در شیكاگو وجود دارد. لینكلن به خاطر اتهام به قتل برادر معاون اول رئیس جمهور آمریكا كه یك زن است به اعدام محكوم شده است. مایكل اسكوفیلدكه یكی از معمارهای ساخت زندان بوده و دارای مدرک مهندسی سازه است خود را با نقشه‌ای حساب شده به زندانی كه برادرش در آنجاست می‌اندازد تا با استفاده از نقشه‌ای بسیار حرفه‌ای كه از زندان شیكاگو تهیه و در پشت خود خالكوبی كرده است او را از زندان فراری دهد. از سوی دیگر همسر معاون رئیس جمهور به‌همراه شبكه امنیتی‌ موجود، صحنه سازی قتل را هدایت كرده‌اند تا بتوانند برادر معاون اول رئیس جمهور كه در واقع كشته نشده است را از دید عموم كنار ببرند و اعلام كنند كه او كشته شده است تا بتوانند با این صحنه سازی به اهداف خود برسند. در این فیلم "فرار" موضوع اصلی درنظر گرفته شده است.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم‌ الله ‌الرحمن‌ الرحیم و به نستعین إنّه خیر ناصر و معین.

تصویری كه سریال‌های استراتژیك در ذهن مخاطب ایجاد می‌كنند، تصویری از "قدرت و بقاست."

همان طور كه گفتیم "استراتژی" دانش بقای یك جامعه است. وقتی این مسئله برای یك جامعه موضوعیت می‌یابد به مثابه كاری كه در پزشكی برای بقای انسان انجام می‌شود، بقای یك جامعه هم قواعد خاص خود را دارد. اگر قواعد بهداشتی و پزشكی برای بقای جسم انسان است، قواعد در دانش استراتژی هم قواعد سلامت و بقای جامعه، تمدن، كشور و حكومت است.

تصویری كه در یك اثر هنری در ذهن ایجاد شود و در مناسبات قدرت، جامعه، حكومت و مناسبات اجتماعی به مباحث ایدئولوژیك و مكاتب فكری طعنه بزند. از این حیث در متن خود یك انگاره استراتژیك را دارد. امروز موضوع مورد بحث ما سریال شناخته شده (prison break) یا "فرار از زندان" است. در این مجموعه‌ها كه بحث كردیم، این سریال تنها سریالی است كه به فارسی برگردانده شده و در طول این دوره از معدود سریال‌هایی است كه تماشای آن عمومیت بیشتری داشته است. به دلیل اینكه به زبان فارسی دوبله شده و طبیعتاً عموم مخاطب توانسته است با آن ارتباط بیشتری برقرار كند.

موضوع سریال (prison break)، "فرار" است. در این فیلم فرار خط اصلی تعلیق نامیده می‌شود و شما تعلیق اصلی را در مقوله فرار می‌بینید. درك و شناخت این موضوع بسیار مهم و یك معضل تمدنی است. هر چند استنباطی كه از مقوله‌ای به نام زندان داریم عمومیت دارد و در تاریخ همیشگی بشر موضوعی به نام زندان عینیت داشته است، اما زندانی كه در این سریال می‌بینیم استمرار یك سابقه تاریخی در ادبیات غرب است. در عصر باستان، دوره‌ قرون وسطی و بعد هم در دوره مدرن یكی از ژانرهای اصلی ادبیات و در دوره سینما و تلویزیون و كارهای بصری و نمایشی مقوله فرار است.

اینكه چرا یك حصار، محدودیت، دیوار و چهارچوب این چنینی به وجود می‌آید و انسان خود را ملزم می‌داند كه فرار كند، در واقع این فرار مداوم، چهره‌ای را از تمدن غرب می‌سازد كه می‌توانیم نام آن را "تمدن فرار" بگذاریم. یعنی تمدنی كه دائماً در حال فرار است. اینكه از چه چیزی فرار می‌كند جای بحث دارد.

در دوره مدرن یكی از شاخص‌ترین كارهایی كه می‌توانیم ببینیم از "الكساندر دوما" اثر معروف "كنت‌ مونت كریستو" در زندان معروف فرانسه است. فرار از آن زندان‌ها دست‌مایه نویسندگان مشهور این دوره‌هاست. در دوره‌ای هم كه ویكتور هوگو ‌كتاب "بینوایان" را می‌نوشت، چهره اصلی داستان از ماهیتی كه در آن زندان برایش رقم می‌خورد می‌گریزد. عمده ادبیاتی كه از "شكسپیر" به این سو در آثار "دیكنز" و سایرین در آرای ادبیات هم نمایشی و هم مكتوب انگلیس وجود دارد این است كه باز هم مقوله فرار مقوله بسیار مهمی است.

این موضوع در مسئله كنت مونت كریستو جایگاه ویژه‌ای دارد. مونت كریستو به دلیلی به زندان می‌افتد. یك طرح طولانی مدت فرار را برنامه‌ریزی می‌كند و در نهایت موفق می‌شود كه بگریزد. غیر از داستان معروف "كنت مونت كریستو" كه در ژانر فرانسوی آن دیده می‌شود، انیمیشن آن در سی چهل سال گذشته بارها ساخته شده و كتاب آن در سراسر دنیا ترجمه شده است. به ویژه فیلم سینمایی و سریال آن بارها از تلویزیون‌های جهان پخش شده است.

كار مهم دیگری كه می‌توانیم از آن نام ببریم داستان معروف "فرار بزرگ" است. فیلمی كه بازیگرانی چون استیو مك‌كوئین، جیمز گارنر، ریچارد بوستون و تعداد دیگری از هنرپیشه‌های مطرح آن دوران در آن بازی ‌كردند. یك زندان مخوف و كمپی از اسرا در آلمان نازی بود كه این زندانی‌ها سعی كردند از آنجا فرار كنند. البته همان زمان كارهایی از زندان ساخته می‌شد كه در آنها نیت فرار نبود."المپیك در بازداشتگاه" متقارن با چهار سال بعد از المپیك برلین بود. در این فیلم تعدادی زندانی لهستانی و اسرای كشورهای دیگر طرح المپیكی را داخل زندان دادند و آن را در همان زندان برگزار كردند.

اما اثر معروف "فرار بزرگ" كه بسیار تأثیرگذار بود و با بازی هنرمندانه استیو مك‌كوئین انجام شد چهارچوب و ملاحظات اساسی فرار را در دوره طولانی در ذهن‌ها بست.

كار دیگری از استیو مك‌كوئین در مقوله فرار می‌بینیم. "ویلیام شایرر" كتابی در دوره استعمار نو از یكی از جزایر حوالی جزایر گوام و جاهای دیگر نوشت. در آن كتاب ماجرای زندانی بودن و فرار خود را بازگو كرد. كاری كه ویلیام شایرر انجام داد در كتابی تحت عنوان "پاپیون" به نگارش در آمد. پاپیون كتاب معروفی بود كه یك ماجرای واقعی را به تصویر كشید. از روی اثر پاپیون ویلیام شایرر، یك فیلم سینمایی با همین عنوان ساخته شد. هنرمندی "داستین هافمن" در این فیلم در اوایل دوره‌ای بود كه او استعداد بازیگری خود را به عنوان یك فوق ستاره بروز می‌داد. داستین هافمن در كنار استیو مك‌كوئین موفق شد این كار را یك اثر جاودانه كند. فراری كه در اثر معروف ویلیام شایرر یعنی پاپیون از استیو مك‌كوئین و داستین هافمن دیده می‌شود ویژگی‌های خاص خود را ارائه كرد.

كار معروفی از زندان بسیار شاخص آمریكا یعنی "آلكاتراز" كه به همان شهرت زندان "باستیل" فرانسه است در دو سه دوره ساخته شد. سریال فرار از آلكاتراز و به‌ خصوص فیلم بسیار مهم "پرنده‌باز آلكاتراز" از این جمله بود. برترند كاستر یكی از ستاره‌های خاص هالیوود در آن دوره بازیگر فیلم پرنده‌باز آلكاتراز بود. در این فیلم وجوه، جوانب و ابعاد مسئله فرار به صورت جدی مطرح شده است.البته الان آلكاتراز به عنوان یك زندان شناخته نمی‌شود و تبدیل به موزه شده است و توریست‌ها از آنجا بازدید می‌كنند. به هرحال در تاریخ هر جامعه یك زندان شاخص و مشخص بخشی از ابعاد تاریخی آن را رقم می‌زند.

در مناسبات تمدنی هر تمدن، بازار، عبادت‌گاه، كلیسا، كنیسه، معبد یا مسجدی دارد. در واقع هر تمدن ساختمان و عمارت حكومتی شاخصی دارد كه ممكن است به عنوان موزه مورد بازدید و ارزیابی قرار بگیرد. یك جزء همه حوزه‌های تمدنی زندان است. یعنی داشتن زندان و بازدید از زندان‌های پیشین و سابقه كهن هر جامعه ملاحظه اساسی این حوزه است. زندان باستیل فرانسه و زندان آلكاتراز در آمریكا در ادبیات این كشورها و به خصوص در دوره جدید در سینمای این كشورها جایگاه ویژه‌ای دارند. به ویژه اینكه فیلم‌های شاخصی از آنها ساخته شده است و این مكان‌ها كاملاً به جهان معرفی شده‌اند.

بعد از این موارد، در این حوزه فیلم دیگری ارائه شد كه در حوزه روان‌شناختی بود و ماهیت روان‌كاوی داشت. فرار از بازداشتگاه خاصی تحت عنوان زندان و حصارهایی كه به عنوان زندان و زندان‌بان می‌شناسیم نبود. از دهه 50 قرن گذشته به بعد با ژانری از سینما و ادبیات در این دوره آشنا می‌شویم كه در آسایشگاه‌ها و جاهایی كه بیماران روانی را نگه می‌دارند افرادی هستند كه مایل به فرارند. در اینجا دیگر زندان‌بان یونیفورم به تن ندارد. در اینجا نام زندان‌بان دكتر است. زندان‌بان یك پرستار یا یك امدادگر است. روپوش سفید دارد و در دستش به جای اسلحه، باتوم و شوكر آمپولی است كه بلافاصله به او می‌زنند و او را آرام می‌كنند و به تخت می‌بندند. این دسته از زندان‌های جدید ماهیت جدی داشت. شاخص‌ترین فیلمی كه در این زمینه می‌شناسید "دیوانه از قفس پرید" با بازی جك نیكلسون بود كه در حوزه روان‌شناختی و ماهیت روان‌كاوی نگاه جدیدی به این گزاره‌ها داشت.

در واقع این فیلم سرآغاز دوره‌ای بود كه تعداد زیادی فیلم در این باره ساخته شد. همین الآن كه جشنواره بین‌المللی فیلم فجر در تهران در حال برگزاری است، تعدادی از فیلم‌هایی كه از كشورهای خارجی در بخش خارجی جشنواره شركت‌ كرده‌اند دارای همان ژانرند. افرادی هستند كه زندانی‌اند و این زندان ماهیت خاصی دارد و یك زندان رسمی نیست. افراد محصور و محبوس شده‌اند. آثاری كه از نروژ، فنلاند، شمال اروپا و جاهای دیگر آمده است همان دغدغه را دارد. ماهیت این رویكرد هنوز زنده است. یعنی آنچه كه در كار جك نیكلسون در فیلم دیوانه از قفس پرید دیدید هنوز عینیت دارد. هنوز گروهی در جایی هستند و مایلند از پشت دیوارهای آن آسایشگاه روانی و به قول عوام دیوانه‌خانه فرار كنند. این افراد از سوی جامعه آزاد جمع‌آوری و به این مكان منتقل شده‌اند و در آنجا نگهداری می‌شوند. طبیعتاً بایستی در آنجا محبوس بمانند. پس این ژانر همچنان زنده است.

می‌توانیم در ادبیات غرب و ادبیات عمومی جهان سه دسته زندان برشماریم. اولی زندانی است كه دیگران رقم می‌زنند. كسی را می‌گیرند و پشت دیوارها نگه می‌دارند. آن شخص هر لحظه كه بتواند فرار می‌كند. این زندان، "زندان سخت" نامیده می‌شود و زندانی است كه دیگری رقم زده است. دومی زندان تشویقی‌‌ـ‌ تنبیهی است كه زندان نیمه سخت است. این زندانی است كه حكومت‌ها می‌سازند. نه آن دیوار رسمی حكومت و دستگاه قضایی آن، بلكه فضای عمومی قوانین و مقررات حاكم و رایج و دست‌های پیدا و پنهانی كه در پشت حكومت‌ها وجود دارد و احزاب، گروه‌ها و عناصر اطلاعاتی و... آن را سامان و شكل می‌دهند.

سومی زندانی است كه خود انسان برای خود می‌سازد. انسان‌ها از تن و وجودشان برای خود زندان می‌سازند و از آن می‌گریزند. ویژگی سریال "فرار از زندان" این است كه هر سه ویژگی را با هم دارد. یعنی در قسمت اول، فصل 1، فرار از یك زندان سخت است. زندان به همین معنی شناخته شده و رایج است. در این سریال زندانی در شیكاگو است كه سعی می‌كنند از آن بگریزند.

در فصل دوم زندانی است كه حكومت ساخته است. قوانین، مقررات و چهارچوب‌هایی است كه امكان آن نیست كه آنها در آمریكا بمانند. از این رو به كشور پاناما می‌گریزند. در مراحل آخر وقتی به آمریكا برمی‌گردند و وقایع را دنبال می‌كنند زندان خودشان موضوعیت دارد.

نوع زندان سوم مقوله مهمی است كه باز در ادبیات ویژه انسان غربی جایگاه حائز اهمیتی دارد. شناخت و ادراك آن بسیار مهم است. در این نوع زندان، انسان تلاش می‌كند از خودش فرار كند. انسانی كه سعی می‌كند ماهیت وجودی خودش را درنوردد و از خود بگریزد. این دیگر راه نجاتی ندارد. یعنی كسی كه از زندانی كه دیگری برایش رقم زده است می‌گریزد شكل خوبی دارد.

وقتی انسان از زندانی كه حكومت با قوانین و مقررات برایش ایجاد می‌كند عبور و فرار می‌كند قابل فهم است، ولی وقتی انسان از خودش فرار می‌كند معلوم نیست كه می‌خواهد به كدام مقصد و مبدأ بگریزد. در اینجا موضوعی به نام "خودكشی" مطرح می‌شود. خودكشی یك ژانر بسیار مهم در ادبیات نمایشی، رمان و مجموعه‌های نول‌ها و داستان‌ها در ادبیات غربی است. شما بارها در فیلم‌های سینمایی مختلف دیده‌اید كه كسی بالای دیواری رفته و تصمیم گرفته است پایین بپرد و مردم می‌روند تا مانع او شوند. پلیس به او وعده‌هایی می‌دهد. روانكاو و روانشناس می‌آورند تا او را تسكین بدهد. احیاناً یك كشیش یا فرد مذهبی می‌آورند كه او را تسلّی و دلداری بدهد. در این میان وعده و وعیدی مدّ نظر است. آن شخص توقعات و انتظاراتی دارد و آنها باید این توقعات و انتظارات را برآورده كنند تا او پایین بیاید. به هر حال این نوع خودكشی و فرار كه فرار از خود است، اصطلاحاً "فرار نرم" نامیده می‌شود.

در فرار نرم در مقایسه با فرار نیمه سخت و سخت، ماهیت فرار ابعاد و جوانب دیگری دارد. پس تصویر استراتژیكی كه در این دسته از فیلم‌ها از بقا و مناسبات اجتماعی یك جامعه در ذهن ما می‌ماند این است كه افراد یا از خود یا از جامعه‌شان فرار می‌كنند. چه می‌شود كه در جامعه‌ای افراد از خودشان می‌گریزند و خودكشی می‌كنند؟ علت چیست كه در جامعه ما در بعضی از استان‌ها آمار خودكشی بالاست؟ چرا در مناسبات اجتماعی انسانی به جایی می‌رسد كه بایستی خودكشی كند؟ چرا بعضی افراد از جامعه و كشورشان فرار می‌كنند؟ مناسبات، قوانین و مقررات آن جامعه را برای خود به مثابه یك زندان می‌بینند. چه می‌شود كه بعضی افراد به زندان می‌افتند و زندان‌ها در همه دنیا حجیم و گسترده می‌شود و عده‌ای از آن زندان‌ها می‌گریزند؟ اساساً چرا افرادی نابهنجاری‌هایی را در برابر مقررات رسمی اعمال می‌كنند كه لازم باشد به زندان بیفتند و حالا لازم باشد كه از آنجا فرار كنند؟

این مقررات رسمی یك بار به صورت مقررات رسمی سخت و متصلب شناخته شده است و یك بار به صورت قوانین رایج كشور است و كسی نمی‌تواند در آن قواعد بماند. مثلاً شخصی از شوروی سوسیالیستی، نظام پیچیده و بسته كره شمالی یا از جایی مثل كوبا فرار می‌كند. شخصی برعكس از جامعه‌ به اصطلاح آزادی مثل فرانسه، انگلیس، استرالیا یا جای دیگر فرار می‌كند. ماهیت و زمینه این فرارها چیست. هر پاسخی كه شما به این موضوع بدهید یك انگاره استراتژیك محسوب می‌شود و اصل، مناسبات و تنازع بقا را برمی‌تابد.

پس وقتی ما با دغدغه یك سناریست، نویسنده، كارگردان و سینماگر مواجه می‌شویم كه فیلمی در حوزه فرار می‌سازد، قصد دارد چه موضوعی را در جامعه خود مطرح كند. چه اتفاقی افتاده است. در واقع این كار ما به ازا دارد. این ما به ازاء خودكشی‌ها و فرارهایی است كه از زندان‌های مختلف صورت می‌گیرد. همین طور خارج شدن افراد بسیاری از كشور خودشان است. افراد بسیاری از كشور خودشان خارج می‌شوند و به عنوان كسانی كه یا پناهنده یا جابجا و منتقل می‌شوند تغییر هویت می‌دهند. سریال فرار از زندان به این دلیل حائز اهمیت است كه هر سه ژانر مختلف فرار را در متن خود برتافته است.

نوع دیگری از این فرارها را می‌توانیم در نمونه‌هایی كه در ادبیات معاصر دیده‌اید "فرار از گولاك" برشماریم. گولاك زندان مخوف و معروفی در شمال كشور روسیه فعلی یا شوروی سابق است. این زندان در عصر استالین خیلی معروف شد. بسیاری از مخالفین را به آنجا منتقل می‌كردند. در سال 1980، بعد از اینكه المپیك مسكو برگزار شد. گفته شد (K.G.B) سرویس امنیتی شوروی در آن دوره زمینه‌سازی كرد و یك ورزشكار یا شخصی را از تیم‌هایی كه به آنجا رفته بودند دستگیر كرد. به عبارتی برای او پاپوش درست كردند و او را دستگیر كردند. به بهانه‌های مختلف او را به گولاك منتقل كردند. كتاب گولاك كه یادم هست آن زمان در ایران اصل آن كتاب ترجمه شد و فیلم سینمایی كه غربی‌ها برای آن ساختند ماجرای فراری بود كه آن شخص از گولاك انجام داد و از مناطق بسیار برف‌گیر و صعب‌العبوری خود را به اروپا رساند. سه چهار نفری كه فرار می‌كنند وقتی در مسیر غذا گیرشان نمی‌آید زمانی كه یكی از آنها از سرما مرد، مجبور می‌شوند او را بخورند تا زنده بمانند.

این صحنه‌ها صحنه‌های خاصی است. صحنه معروفی كه در فیلم پاپیون است، صحنه‌ای است كه در آن استیو مك‌كوئین كه در زندان از گرسنگی می‌میرد به زحمت پای سوسكی را كه رد می‌شود می‌گیرد و عامل بقای او خوردن آن سوسك است. تا آنجایی كه شما در صحنه‌ای از فیلم فرار از گولاك می‌بینید كه انسان‌ها برای آنكه زنده بمانند تا به مقصدی برسند همدیگر را می‌خورند.

همه این نكات یك خط تعلیق فرعی یا بستر تعلیق یا خط تعلیق اصلی در داستان‌ها و فیلم‌ها برای ما به وجود می‌آورد كه مقوله مهم فرار است. پس یك چهارچوب كلی در این مسیر و درك و شناخت چنین موضوعی را داریم. من به اثر كنت مونت كریستو از الكساندر دوما درباره زندان معروف باستیل فرانسه اشاره كردم. همچنین به كاری كه برترند كاستر در پرنده‌باز آلكاتراز انجام داده بود. این فیلم راجع به زندان معروف آلكاتراز بود. دیوانه از قفس پرید با بازی جك نیكلسون یك كار روان‌شناختی بود. فیلم فرار بزرگ با هنرمندی استیو مك‌كوئین كه در حوزه فرار نظامی‌هایی كه اسیر می‌شوند بود، همگی راجع به مقوله فرار هستند.

می‌دانید در زمان جنگ وقتی نظامی‌ها درس تاكتیكی یاد می‌گیرند، در زمان اسارتشان یك درس را فرا می‌گیرند. وقتی اسیر شدید به سه چیز اول به فرار، دوم به فرار و سوم به فرار فكر كنید. این اصل را در فیلم معروف استیو مك‌كوئین یعنی فرار بزرگ می‌بینید. در مقابل آن فرار آلمانی‌‌ها هم طراحی شده بود. آلمانی‌ها خلبانی داشتند كه هاردی كروكر هنرپیشه آلمانی نقش آن را بازی می‌كرد. این فیلم سیاه و سفید و قدیمی است. وقتی هواپیمایش در بمباران لندن در لندن سقوط كرد او را به همراه سایر اسرا به زندانی در كانادا منتقل می‌كنند. او سعی می‌كند از كانادا بگریزد. این فیلم هم جایگاه خاص خود را دارد.

فیلم پاپیون مربوط به ویلیام شایرر است و در آن استیو مك‌كوئین و داستین هافمن بازی كرده بودند. فیلم معروف دیگر فرار از گولاك است. این دسته از فیلم‌ها جایگاه خاص خودشان را دارند. فرار از یك مكان و محل مشخصی كه ماهیت زندان را برمی‌تابد و البته زندان سخت است. اما وقتی ماهیت زندان خود انسان باشد، مسئله درونی و داخلی می‌شود. چهارچوبی كه مبنای فلسفه دوره پست مدرن در این خصوص است و دغدغه‌ای كه وجود دارد گریختن است.

شما شخصی مثل میشل فوكو را ببینید. مهم‌ترین كتاب میشل فوكو دو حوزه اصلی است. میشل فوكو یك تریلوژی یا كتاب سه گانه دارد كه مناسبات جنسی انسان را مبنای معرفت‌ شناسی قرار می‌دهد. همان طور كه "فروید" مقوله جنسی و ابعاد سكشوال انسان را مبنای هستی انسان قرار می‌دهد و اگو، سوپر اگو و اید را از مناسبات جنسی انسان می‌چیند و آغاز می‌كند و جلو می‌آید. در مقایسه با آن میشل فوكو هم نگاه متفاوتی دارد. مهم‌ترین كتاب او كه یك كتاب سه گانه یا تریلوژی است، اصل نگاه به انسان را از مناسبات جنسی می‌گیرد.

فوكو دغدغه دیگری هم دارد كه در كتاب " مراقبت و تنبیه" او آمده است. اصل پایه‌های فلسفی شخصی مثل میشل فوكو در نگاه چپ پست مدرن در فرانسه به این موضوع برمی‌گردد كه زندان چه جایگاه، موقعیت و ویژگی‌ دارد. اگر ما از این زاویه وارد شویم و چنین نگاهی داشته باشیم، نشان می‌دهد این دسته از فیلم‌ها دارای چه ویژگی و جایگاهی هستند. وقتی كه آرای میشل فوكو و امثالهم را در این زمینه می‌دیدم تقارنی بین آنچه كه شما در "دیوانه از قفس پرید" از جك نیكلسون می‌بینید و نیاز انسان به اینكه از آن زندانی كه زندانبان‌هایی با روپوش سفید دارد، بگریزد وجود دارد. این زندانبان‌ها پزشكان، پرستارها و روانكاوان و افرادی هستند كه وقتی می‌خواهند آنها را آرام كنند باتوم به سر زندانی‌ها نمی‌زنند. شوكر استفاده نمی‌كنند. بلكه به آنها آمپول می‌زنند تا آرام و ساكت شود. آنچه كه شما در این آسایشگاه‌های روانی می‌بینید این است كه دغدغه یك سینماگر متقارن با دغدغه‌ای است كه شخص آقای میشل فوكو دارد. یعنی در یك شرایط فیلسوف جامعه با سناریست و كارگردان جامعه در یك سطح فكر می‌كند.

اگر دغدغه فیلسوفی مثل میشل فوكو در آن تریلوژی كه مسائل جنسی را مبنا قرار می‌دهد این شد كه انسان یك مسئله ذاتی و ماهیت وجودی بیشتر ندارد و آن هم برتافتن مناسبات جنسی اوست و این نگاه را جدی گرفتیم در این صورت زندان انسان هواهای نفس اوست. مسائل جنسی به حوزه نفسانی انسان برمی‌گردد. هرقدر به مناسبات جنسی بیشتر پرداخته شود بیشتر برای انسان زندان می‌سازد. بیشتر او را محصور و محدود می‌كند. وقتی این اتفاق بسط و گسترش می‌یابد چهارچوب دامنه‌داری پیدا می‌كند. در اینجا ما مراقبت و تنبیه را مبنا قرار می‌دهیم. فرار از این حوزه فرار ناممكنی است. نگاه فرویدی و ماهیت روان‌شناسی فروید، بعد هم نگاه میشل فوكو و ماهیت نگاه فوكویی بر بستر غرب مدرن این است كه انسان دائماً در بستر فرار است. كنت مونت كریستو اثر الكساندر دوما، پاپیون اثر ویلیام شایرر با بازی استیو مك‌كوئین و داستین هافمن، فرار از آلكاتراز و به خصوص پرنده‌باز آلكاتراز با بازی برترند كاستر، دیوانه از قفس پرید با هنرمندی جك نیكلسون و چهره‌هایی از این دست دائماً به فرار اشاره می‌كنند.

اگر این فرار از یك جای فیزیكی نباشد شخصی بالای پشت بام یا پلی می‌رود و از آنجا پایین می‌پرد. در این باره چه باید كرد؟ تصویری كه یك سینماگر از این مناسبات اجتماعی ارائه می‌كند، مناسبات استراتژیك است. بقای جامعه مخدوش است. باید به این سئوال جواب بدهیم كه چرا امروزه آمار خودكشی در جوامع مختلف حتی در جامعه خودمان نگران كننده است؟ چرا باید در یك جامعه زندانی زیاد باشد تا مقوله فرار از زندان مطرح شود؟ اگر قرار باشد شما به عنوان پزشك جامعه نخواهید مناسبات بقای تمدنی را تنظیم، رصد و ارزیابی كنید برای این فجایع چه پاسخی دارید؟ آنچه كه بخشی از اهمیت و ارزش سریال "فرار از زندان" را مشخص می‌كند در این سه دسته فرار است؛

1- فرار از زندان سخت یعنی فرار از همین زندان‌هایی كه می‌شناسید.

2- فرار از حكومت و جامعه. در فصل دوم این سریال وقتی از آمریكا فرار می‌كنند. مناسبات و روابط قدرت به گونه‌ای چیده شده است كه این افراد نمی‌توانند در آمریكا بمانند.

3- مسئله فرار از خود است.

وقتی به فصل 3 و به خصوص فصل 4 می‌رسید، می‌بینید پدر و مادر مایكل اسكوفیلد (Michael Scofield) عضو یك كمپانی بودند و آن كمپانی همان حزب و گروه هیئت حاكمه‌ای است كه قدرت آن از رئیس جمهور آمریكا بالاتر است. می‌بینید مأمور اف.بی.آی، سی.آی.اِی و مأمور وزارت امنیت داخلی سه مأمور امنیتی از سه حوزه مختلف زندانی‌اند و این افراد فدا می‌شوند.

زندانبان‌ها را می‌بینید. بلیك (Bellick) به عنوان مهم‌ترین زندانبان كه در سری اول می‌بینید این قدر جلوی اینها را می‌گیرد، وقتی بعداً كشته می‌شود به عنوان یك چهره شهید و فداكار تشییع جنازه می‌شود. این بسیار اهمیت دارد. در چنین ساز و كاری اهمیت سریال «فرار از زندان» را در این می‌دانیم كه به تعبیر امروزی سه دسته زندان سخت، نیمه سخت و نرم را برای انسان رقم زده است. ماجرای این سریال طوری است كه حدود ده یازده نفر فیلم‌نامه آن را نوشته‌ و بیش از ده كارگردان آن را ساخته‌اند. اشكالی نیست. اشاره كرده‌ام كه سریال‌های 24 و الیس (Alias) را هم سناریست‌ها و كارگردان‌های مختلف نوشته و كارگردانی كرده‌اند، اما واقعیت این است كه فصل‌های 2، 3 و 4 این سریال مشكلات عدیده‌ای دارد. فقط سری اول آن موفق بوده است.

سری‌های 2، 3 و 4 آن ناموفق بوده و اشكالات جدی‌‌ای بر آن وارد است. البته ما تمركزمان را روی سری اول نمی‌گذاریم. این مكانیسم كه اگر قرار باشد گروه سناریست‌ها و گروه كارگردان‌ها فیلم این چنینی را بسازند بایستی ملاحظات اصلی در آن مترصد شود. در این سریال داستان خیلی ساده است. من سری اول آن را می‌گویم. مردی در زندان به جرم قتل برادر معاون اول رئیس جمهور آمریكا منتظر اعدام است. این زندان در شیكاگو است. خانمی معاون اول رئیس جمهور آمریكاست. گفته شده كه برادر این خانم توسط این مرد كشته شده است. در واقع صحنه‌ سازی شده است تا نشان داده شود این مرد او را كشته است. این فرد یعنی لینكلن (Lincoln) كه قاتل محسوب می‌شود برادری به نام مایكل اسكوفیلد دارد. مایكل اسكوفیلد صحنه سازی سرقت مسلحانه‌ای را انجام می‌دهد تا او را در همان زندان شیكاگو بیندازند و از این طریق بتواند برادرش را نجات دهد. او با این قصد وارد این زندان می‌شود تا برادرش را نجات بدهد. از سوی دیگر همسر معاون رئیس جمهور و شبكه امنیتی‌ موجود صحنه سازی قتل را هدایت كرده‌اند تا بتوانند برادر معاون اول رئیس جمهور را كه در واقع كشته نشده است از دید عموم كنار ببرند و اعلام كنند كه او كشته شده است تا بتوانند با این صحنه سازی شرایطی را رقم بزنند.

همین‌جا انتهای داستان را به شما می‌گویم. این خانم كه معاون اول رئیس جمهور است با برادرش رابطه غیر اخلاقی و جنسی داشته است. این رابطه نمادی از مناسبات آلوده بیرون قدرت آنچه كه در فیلم به عنوان كمپانی خوانده می‌شود و قدرت رسمی كه در اینجا زن به عنوان نماد سرزمین و عقیده و حكومت كسی است كه با او پیوند داشته است، می‌باشد. اینكه ما می‌گوییم پارتی‌بازی می‌كنند یعنی حزب بازی می‌كنند و روابط این چنینی دارند، این رابطه نامشروع استفاده غیر قانونی و نامشروع از مناسبات قدرت را تداعی می‌كند.

می‌دانید تنها راهی كه این خانم بتواند برادرش را تبرئه كند این است كه رئیس جمهور شود و از قدرت رئیس جمهور به عنوان حكم رسمی برای تبرئه كردن برادرش استفاده كند. تمام تلاش در سری اول این است كه این خانم قدرت را به دست بیاورد.

بخش دیگر مربوط به آن فردی است كه به زندان افتاده است و برادرش برای نجات او به زندان راه می‌یابد. یك گروه معاون اول رئیس جمهور و شبكه امنیتی او و یك گروه هم كمیسیون انرژی فدرال آمریكاست. كمیسیون انرژی فدرال آمریكا و شركتی از سنت استیتمنت و دفتر اكوفیلا وجود دارد كه اینها منافع انرژی و شركت‌های نفتی و اقتصاد آمریكا و تراست‌های نفتی آمریكا را مبنا قرار می‌دهند كه هر نوع صحنه سازی را صورت بدهند تا بتوانند لینكلن را حذف كنند.
از طرف دیگر دفتری به نام پروژه عدالت هم وجود دارد. گروهی هستند كه به دنبال عدالت‌اند. مثل جوانانی كه در كشور خودمان تشكّلی به نام جنبش مطالبه عدالت تشكیل داده‌اند. دستشان به جایی بند نیست. بیانیه و شعاری می‌دهند و در جایی تجمعی می‌كنند. پروژه عدالت هم گروهی وكیل هستند كه دور هم جمع می‌شوند و به عنوان پروژه عدالت افراد این چنینی را دنبال می‌كنند كه اعدام نشوند. این وكلا به همراه وكیل خانوادگی مایكل و لینكلن تلاش می‌كنند او را نجات بدهند. در نهایت، "عدالت" آنها شكست می‌خورد. سرویس‌های امنیتی یعنی مأمورین سی.آی.اِی می‌آیند و آنها را می‌كشند، دستگیر می‌كنند و در واقع از میدان بیرون می‌كنند. این بخش از سری اول چهره سیاهی از اینكه در فضای غیر رسمی و عمومی تا چه حد می‌توان تأثیرگذار بود نشان می‌دهد و اینكه نمی‌شود از بیرون عدالت را محقق كرد. سیطره دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی آمریكا را به مثابه الیس و 24 نشان می‌دهد.

لذا مایكل ایثار می‌كند. از آنجایی كه شریك شركتی بوده كه در تعمیر و ساخت بخشی از این زندان دخیل بوده است خودش نقشه زندان را دارد. چون او هم جزو آن كارخانه و كمپانی بوده است كه آن زندان را تعمیر كرده و ساخته‌اند. مایكل روی نقشه فرار متمركز می‌شود و نقشه فرار را روی بدنش خالكوبی می‌كند و وارد زندان می‌شود و با صحنه سازی، فرار را رقم می‌زند و افراد را از آنجا بیرون می‌آورد.

بخشی كه اشاره كردم كه مایكل اسكوفیلد نقشه را روی بدنش خالكوبی می‌كند، می‌رود و اینها را از زندان بیرون می‌آورد همان "مُثُل افلاطون" است. اهمیت سری اول به یك دلیل است كه توانسته است تمام قد مثل افلاطون را ارائه كند. در این باره افلاطون می‌گوید، ما در عالم هستی در انتهای غاری هستیم و روی صندلی‌هایی نشستیم كه ته غار را می‌بینیم. از ابتدای غار نوری می‌آید و افرادی در حال عبورند. سایه و شبح حركت آنها روی دیوار می‌افتد. آنچه كه ما از عالم معنا و عالم وجود می‌بینیم همین سایه‌هاست. شخصی بلند می‌شود و بیرون می‌رود. یعنی خود را آزاد می‌كند و بیرون می‌رود. در بیرون حقیقت را می‌بیند. واقعیت را درك می‌كند. برمی‌گردد بقیه را آزاد می‌كند و با خود بیرون می‌برد. این روندی كه در غار افلاطون یا مثل افلاطونی رقم خورده همانی است كه ملاصدرا آن را به یك فلسفه تبدیل كرده است.

فلسفه حكمت متعالیه "اسفار اربعه" یا سفرهای چهارگانه؛ سفر اول سفر از خلق به حق، یعنی از ته زندان به بیرون است. سفر دوم سفر در حق، یعنی در نور، روشنایی و عالم آزاد است. سفر سوم سفر از حق به خلق، یعنی دوباره به انتهای غار برمی‌گردد و سفر چهارم سفر با خلق به حق، یعنی اینها را آزاد می‌كند و با خود بیرون می‌برد.
آنچه كه شما مقوله نگاه افلاطون در مثل افلاطونی می‌بینید و جمع‌بندی آن، زمانی كه منتج به مفهومی كه 2100 سال بعد، فلسفه ملاصدرا را در اسفار اربعه ملاصدرا رقم می‌زند، در سری اول این سریال در 23 قسمت به بهترین كیفیت به تصویر در آمده است. این سریال 81 قسمتی است. فصل 1 و 2 آن هر كدام 22 قسمت است. سری 3 آن 13 و سری 4 آن 24 قسمت است كه مجموعاً 81 قسمت می‌شود.

اگر بخواهید فلسفه ملاصدرا یا افلاطون را ادراك كنید در فصل اول آن كه 22 قسمت است این چشم‌انداز به شما داده خواهد شد. یعنی شخصی بیرون زندان است و با مناسبات زندان آشناست. خودش این زندان یا غار را طراحی كرده است. یك "منجی" و اسطوره است. انسانی است كه دم مسیحایی دارد. داخل زندان می‌شود. ترتیباتی را اتخاذ می‌كند كه افراد را نجات می‌دهد. گزینش نمی‌كند. فاسدترین افراد تا شاخص‌ترین آنها را كه برادرش بوده و هدف هم نجات برادرش بوده است، همه را بیرون می‌آورد.

"سارا" یك اسم عبری است. دكتر سارا (Dr. sara tancredi) در زندان پزشك زندان است و با مایكل اسكوفیلد آشنا می‌شود و در نهایت در سری 4 با او ازدواج می‌كند و بچه‌دار می‌شوند. سارا معتاد است و خودكشی می‌كند. یكی از كسانی كه نوع سوم فرار را در این فیلم به خوبی نشان می‌دهد دكتر سارا است. فضایی كه در این فیلم می‌بینید، همه اینها هستند. سارا به عنوان مادر است یعنی ما "هاجر" و سارا را داریم. در ادیان ابراهیمی "اسماعیل" و "اسحاق" را می‌بینیم. اسلام از "اسماعیلیون" است و یهود و مسیحیت از "اسحاقیون" هستند. استمرار حركت مسلمان‌ها به هاجر و یهود و مسیحیت به ساره برمی‌گردد. هاجر مادر ادیان ابراهیمی از این حیث كه اسماعیل فرزند اوست. در اینجا سارا در زمینه سازی برای فرار اینها نقش بسیار مهمی دارد.

یكی از كسانی كه در این فیلم ایفای نقش كرده است به نام آبروزی (Abruzzi)، یكی از سردسته‌های گروه‌های مافیایی است. این همان كسی است كه در فیلم معروف ترنس مدرن «كنستانتین» در حالی كه كیانو ریوز به عنوان چهره اصلی بازی می‌كرد، نقش امام زمان شیطان را ایفا می‌كرد. یعنی شیطان زمان كه می‌آید همان كسی كه شما تحت عنوان لوسیفر در فیلم معروف «كنستانتین» می‌شناسید، پیش زمینه‌ای كه در ذهن همه هست اوست. حالا آن كسی كه در آنجا لوسیفر و خود شیطان است، در اینجا سردسته بسیاری از وقایع در داخل زندان است كه جایگاه خاص خود را دارد.

چهره مخوف و بسیار خاصی این گروه تی‌بگ (T-Bag) است. او در اثر مجامعت جنسی پدرش با عمه عقب افتاده‌اش، متولد شده است. تیبگ در تمام فصل‌های این سریال چهره شاخصی است. كسی است كه در نهایت بعد از این فرار و وقتی به زندان سونا در پاناما می‌روند و دوباره به آمریكا برمی‌گردند، همه جا حاكم است. یعنی به سادگی صحنه را در زندان شیكاگو به دست می‌گیرد. فساد اخلاقی و مناسبات هم‌جنس‌بازی‌اش در آنجا در اوج است. شخصی است كه كتاب مقدس را از حفظ است. یك زنازاده و حاصل زنای با محارم است. شخصی است كه در زندان سونا در پاناما روش سوسیالیستی حاكم بر زندان را كنار می‌گذارد. با بذل و بخشش پول اختیار همه را به دست می‌گیرد و زندان را حاكم می‌شود. در نهایت در سری 4 دوباره او را به آمریكا برمی‌گردانند.

مناسباتی كه صحنه‌های فیلم را واقعی نشان می‌دهد این است كه همه گونه‌ها هستند. سینمای ما نمی‌تواند چنین كاری كند. سینمای ما در نمایش چهره انسان‌های پلید یكسری آدم زمخت با بینی‌های پخ شده، چشم‌های پف كرده، لپ‌ها و سبیل‌های درشت را نشان می‌دهد. یعنی افراد بسیار قطبی‌اند. یعنی از صفر تا صد، صد نوع شخصیت را باید بچینید تا واقعیت جامعه باشد. سینما، تلویزیون و ادبیات ما چنین كاری را نمی‌كند. این خصوصاً برای دوستان جوانی كه به سینما و ادبیات علاقمندند یك درس است. در جمعی كه شما در زندان سونا در پاناما یا در سری اول در زندانی در شیكاگو، تنوع این كاراكترها با مسائل شخصی‌شان و شخصیت‌پردازی بسیار حرفه‌ای در سری اول می‌بینید و متوجه می‌شوید كه مایكل اسكوفیلد مایل نیست همه را بیرون ببرد، اما واقعیت اینكه در این فضای غار افلاطونی، مثل افلاطونی وقتی به سمت خلق آمد باید همه را به سمت نور، نجات و حق ببرد، اتفاق زیبایی است كه در این فیلم می‌افتد. آلوده‌ترین افراد تا سالم‌ترینشان را منتقل می‌كند.

فصل اول كه اشاره كردم مهم‌ترین فصل این سریال است فرازهای مهمی دارد كه عیناً می‌خوانم. در قسمت اول آن دكتر سارا می‌گوید: "من عقیده دارم آدم باید بخشی از راه‌حل باشد نه صورت مسئله" مایكل به او می‌گوید: "همیشه جزئی از تغییراتی باش كه می‌خواهی در دنیا ببینی" به این جمله خوب دقت كنید كه چقدر از نظر فلسفی مهم است. یعنی دوست داری دنیا تغییر كند، ولی كنار می‌نشینی و آرزو می‌كنی كه تغییر كند. بعضی‌ها هستند كه منتظرند حضرت مهدی(عج) ظهور كند. این گونه افراد می‌گویند كنار بنشینیم تا ظهور كند. به این افراد "حجتیه" می‌گویند. یعنی كسانی كه می‌خواهند تغییری رخ بدهد، اما نمی‌خواهند در آن تغییر باشند. این ترجمان فلسفی همان آیه است كه می‌فرماید: "إنّ الله لایغیر ما بقوم حتی یغیر ما بأنفسهم" تا شما در نفستان تغییری ایجاد نكنید تغییری در آن جامعه و قوم به وجود نمی‌آید.

در ادامه سارا می‌گوید: "این جمله مال من است!" مایكل به او می‌گوید: "فكر می‌كردم مال گاندی است" سارا می‌گوید: "جمله "به من اعتماد كن" هیچ ارزشی در دیوارهای این زندان ندارد". به انگاره‌ای كه در 24 و اِ.بی.اس دیدید برگردیم. یعنی فقدان اعتماد، فقدان اعتماد و فقدان اعتماد. پیامی كه دائماً فیلم‌های آمریكایی دیكته می‌كنند.
وقتی برادر مایكل، لینكلن را به جرم اینكه برادر معاون اول رئیس جمهور را كشته است به زندان آوردند تا اعدام كنند، همسرش كه الان با شخص دیگری زندگی می‌كند پسری دارد كه از لینكلن است و حاصل یك رابطه نامشروع بوده است. این موضوع خیلی مهم است. شما در سریال 24 روابط خیلی از افراد را نامشروع می‌بینید كه زنازاده هستند. همین طور در الیس (Alias)، لاست و بسیاری از این سریال‌ها به صراحت روی زنازاده بودن افراد تأكید می‌شود. در این سریال هم وقتی سوابق و زندگی كاراكترهای مختلف را می‌گوید روی این موضوع كه زنازاده هستند تأكید می‌كند.

در اندیشه اسلامی مفهومی به نام "صله رحم" داریم. اصالت، سلامت و پاكی رحم اساس سلامت تمدن است. وقتی می‌گوییم دانش پزشكی دانش سلامت انسان و دانش استراتژی دانش سلامت جامعه و تمدن است، زمانی جامعه و تمدن سالم است كه رحم‌های جامعه پاك باشد و رستنگاه و خاستگاه افراد كه همان رحم‌هاست سلامت و پاك باشد. یعنی بعد مادی آنها از جای سالم و پاكی نشأت گرفته باشد. پیامی كه سریال‌های متعدد دوره اخیر غرب و فیلم‌های سینمایی دوره جدیدشان دارد به شدت این موضوع را مورد هجوم قرار داده و كوبیده‌اند و دراین باره صراحت دارند. مثلاً در این سریال صریحاً اعلام می‌كند كه تی-بگ حاصل مجامعت جنسی پدرش با عمه عقب افتاده‌اش است. با توجه به اینكه تی-بگ حاصل چنین مناسبات غیر اخلاقی و نامشروع بوده است، اگر در جامعه‌ای ضریب تعداد افراد زنازاده آن بالا باشد چه خواهد ‌شد.

طبق آمار رسمی بیش از 50 درصد فرزندانی كه در غرب متولد می‌شوند مشخص نیست پدرانشان كیستند. این رقم از پنجاه و سه چهار درصد تا نود و دو سه درصد مشكوك است. واقعیت این است كه این هرج و مرج و انقلاب جنسی كه از دهه 60 میلادی در آمریكا شروع شد و اروپا را درنوردید و یكباره در حال نابود كردن جهان است، در حال برجسته كردن مفهومی به نام "زنازادگی تمدن" است. به راحتی قبح این مسئله در چنین فیلم‌هایی در حال شكسته شدن است. افراد با هشتاد قسمت، صد قسمت و بعضی سریال‌ها چهارصد قسمت و كاراكترهای آنها زندگی می‌كنند. دائماً این موضوع در ذهن افراد می‌نشیند. با توجه به این پیش زمینه كه می‌دانند فلان كاراكتر زنازاده است و مشكل دارد. در همه سریال‌ها هم این مسئله وجود دارد. وقتی لینكلن در زندان منتظر اعدام بود همسرش زمانی كه برای ملاقات می‌آید پسرش را هم به زندان می‌آورد تا اگر در آینده لینكلن اعدام شد، پسرش پدرش را دیده باشد. این پسر حاصل یك رابطه نامشروع جنسی است.

بارها گفته‌ام دیه‌گو مارادونا فوتبالیست معروف آرژانتینی موقعی كه می‌خواست با همسرش ازدواج كند و همه رؤسای جمهور، نخست وزیرها و پاد‌شاه‌ها در مراسم ازدواج او شركت كردند از همسرش دو پسر داشت. بعضی‌ها به شوخی می گویند، ازدواج پدر و مادرشان در خاطرشان هست، بچه‌های دیه‌گو مارادونا ازدواج پدر و مادرشان در خاطرشان بود. این اصطلاحی از فلسفه خانواده در غرب به معنی "هم‌باشی" است. یعنی مدتی با هم دوست پسر دوست دختر بودند. از همدیگر بچه هم داشته‌اند و حالا تصمیم گرفته‌اند ازدواج كنند.

در این قسمت لینكلن برادر مایكل به پسرش می‌گوید: "نمی‌خواهم مرا دوست داشته باشی. خودت را دوست داشته باش. تا یك ماه دیگر من مرده‌ام" چون مرا اعدام می‌كنند. بهتر است خودت را دوست داشته باشی. تو كه از من نفرت داری نمی‌خواهم مرا دوست داشته باشی، ولی سعی كن لااقل خودت را دوست داشته باشی. جواب پسرش این است: "همین حالا هم تو برای من مردی!" اگر این اتفاق در جوامع افتاد كه برای یك نوجوان پدر و مادرش مرده تلقی شوند، مفهومی كه معصومین‌علیهم‌السلام به عنوان صله رحم بر آن تأكید می‌كنند دیگر موضوعیت ندارد.

وقتی پدر و مادر مرده هستند و در زندگی دیده نمی‌شوند، این تمدن منقطع می‌شود. حالا هر قدر تكنولوژی، سینما، به فضا رفتن، بمب اتمی و همه چیز آن چشم همه را كور كند یك‌باره فرو می‌ریزد. مگر تمدن "رم" این گونه نبود. مگر آنچه كه در مصر ساخته شد. اهرام ثلاثه كه چهار پنج هزار سال همچنان پا بر جا مانده است. در حالی كه همین ساختمان را كه شما می‌بینید باید پنجاه سال دیگر خراب كرد. صد مهندس و معمار از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدند تا بتوانند این ساختمان را بسازند. چه كسی باور می‌كند جادوگران دوره فرعون آن اهرام را ساخته‌اند كه چهار هزار سال است كه پا بر جا مانده است. آن تمدن‌ها پاشیدند. آن عظمتی كه شما در تخت جمشید شیراز، آكروپولیس یونان و دیوار چین می‌بینید، تمدن كنونی غرب هم مانند اینها می‌پاشد. چرا؟ چون این مناسبات در آنها وجود ندارد.

یكی از دوستان آبروزی، چهره‌ای كه در زندان برای خود مافیا دارد و سركرده زندانیان خدماتی است، به آبروزی می‌گوید: "چرا مایكل را استخدام كردی؟" وقتی مایكل كاری كرد كه در زندان بیفتد آبروزی او را استخدام كرد تا در كارهای خدماتی به او كمك كند. آبروزی در جواب می‌گوید:‌ "دوستانت را نزدیك خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیك‌تر" این جواب بسیار مهم است و یك دكترین در اندیشه ماكیاولیسم است. آنجایی كه گفته می‌شود هدف وسیله را توجیه می‌كند عمده تمركز در چنین نگاه‌هایی است.

مایكل به برادرش كه در زندان است می‌گوید: "من تو را از اینجا بیرون می‌برم" لینكلن می‌گوید: "این غیر ممكن است" پاسخ مایكل این است: "نه در صورتی كه تو اینجا را طراحی كرده باشی" منظورش این است كه این غیر ممكن بود اگر من اینجا را طراحی نكرده باشم، اما من خودم اینجا را طراحی كرده‌ام. مبتنی بر مثل افلاطون نقشه زندان را بر بدنش خال‌كوبی كرده است و بر اساس آن نقشه راه‌های فرار از زندان حتی راه‌های فرار از خاك آمریكا را تنظیم كرده است. یكی از نكات مهم فیلم مقوله "ترس" است. این مقوله را از میشل فوكو گرفته است. دكتر سارا ترسیدن در زندان را علامت و نشانه انسان بودن می‌داند. دكتر سارا به مایكل می‌گوید: "همین كه تو می‌ترسی نشان می‌دهد كه هنوز انسانی" مایكل به او می‌گوید: "نوجوان كه بودم. تصور می‌كردم داخل كمد یك هیولاست. برادرم به من گفت كافی است بروی و در را باز كنی و با او مواجه شوی. می‌بینی كه آنجا خالی است. در آنجا اصلاً هیولایی نیست. بلكه ترس است. پس در را باز كن و ترس را كنار بگذار" پاسخ سارا بسیار تكان دهنده است. او می‌گوید: "اما اینجا زندان است؛ یك در را كه باز كنی، پشت آن هزاران در دیگر است كه پشت هر یك از آنها واقعاً یك هیولا ایستاده است"، اصل نگاه به ترس موضوعی است كه در سری 3 و 4 الكس (Alex)، مأمور اف.بی.آی آن را تشریح می‌كند كه اساساً چنین گزاره‌ای چه ماهیت، جوانب و ابعادی دارد. مقوله ترس یكی از مؤلفه‌های اصلی این فیلم است.

در سری دوم، وقتی مایكل اسكوفیلد و گروهش از زندان فرار می‌كنند و به كشور پاناما می‌روند. الكس مأمور اف.بی.آی به دنبال مایكل اسكوفیلد می‌رود. قضیه فرار آنها به این صورت است؛ آن خانم كه معاون اول رئیس جمهور بود بعد از آنكه رئیس جمهور را كنار گذاشتند كفیل ریاست جمهوری شد. برادرش هم متهم است و شخصی را هم دستگیر كردند و به زندان انداخته‌اند تا اعدام كنند تا قضیه برادرش فیصله یابد، مشكل انرژی آمریكا مطرح است كه این كمپانی كه همان سرویس‌های اطلاعاتی و مقوله احزاب هستند، تصمیم گرفتند رئیس جمهور باید این كار را بكند.

مایكل اسكوفیلد بالاخره رئیس جمهور را می‌بیند و به او می‌گوید: "خانم رئیس جمهور! ما می‌دانیم كه برادرت زنده است و تو پاپوش درست كرده‌ای" و او را مجاب می‌كند كه اعلام برائت و تبرئه كند، اما اتفاقی كه می‌افتد این است كه متوجه می‌شود در قدرت بالاتر از رئیس جمهور آمریكا هم قدرتی است كه اجازه نمی‌دهد. آنجاست كه تنها راهی كه برای گروه مایكل اسكوفیلد، برادرش و آن افرادی كه با او از زندان فرار كرده‌اند باقی می‌ماند این است كه از خاك آمریكا بگریزند.

بنابراین اولی فرار از یك زندان فیزیكی یعنی زندان سخت، دومی از قوانین و مقررات و سیطره غیر رسمی است كه در آمریكا حاكم است. به این ترتیب آنها به كشور پاناما فرار می‌كنند. الكس مأمور اف.بی.آی به دنبال آنها می‌رود تا آنها را پیدا كند و از بین ببرد.

در سری اول چهره‌ای به نام كلرمن (Kellerman) می‌بینیم. او مأمور سی.آی.اِی دستیار امنیتی همان خانمی است كه معاون اول رئیس جمهور است. كسی را كه می‌خواهند از سر راه بردارند آن خانم معاون اول به كلرمن اطلاع می‌داد و او هم بی‌سر و صدا آن شخص را می‌كشت. كلرمن در چنین قضایایی دخیل بود. بعد از اینكه این خانم رئیس جمهور می‌شود، كلرمن را كنار می‌گذارد. كلرمن چون نادیده گرفته شد دو بار دست به خودكشی زد. در اینجا به فرار نرم توجه می‌كنیم كه انسان از خود می‌گریزد.

همان طور كه اشاره كردم سه نوع فرار داشتیم: 1) فرار از زندان. 2) فرار از قوانین و مقررات حكومتی و تمدن. 3) فرار از خود. كلرمن در فرار از خود تصمیم می‌گیرد دو بار خودكشی كند. او تفنگ را به سمت خود می‌گیرد ولی گلوله گیر می‌كند. در این میان احساس می‌كند كه یك كار نیمه تمام دارد. حالا كه خانم معاون اول رئیس جمهور رئیس جمهور شده و به قدرت رسیده و او را كنار گذاشته است، كلرمن از این موضوع بسیار ناراحت است. به همین دلیل در دادگاه به عنوان شاهد دكتر سارا حاضر می‌شود و به نفع او شهادت می‌دهد.

می‌دانید كه در سری اول، دكتر سارا به فرار این گروه كمك كرد، ولی در انتهای فیلم دارو مصرف كرد خودكشی كرد. بعد هم به جرم همكاری، قتل و مواردی از این دست او را محاكمه كردند. كلرمن در این قضایا شركت می‌كند و در دادگاه به نفع این خانم شهادت می‌دهد تا تبرئه شود. بعد مثل الكس مأمور اف.بی.آی كه دنبال مایكل و گروه او رفته است، دنبال آنها می‌رود تا بتواند به آنها دسترسی پیدا ‌كند. در آنجا با الكس روبرو می‌شود و در لحظه آخر الكس را با گلوله از پا در می‌آورد و او را حذف می‌كند.

مایكل و افراد همراه با او به پاناما می‌روند و در محلی به نام سونا زندانی می‌شوند. در سری سوم تمركز روی زندان سوناست. این زندان نوعی جامعه سوسیالیستی است. آنچه كه تداعی می‌شود، "گوانتانامو"ست. در این سلسله زندان‌ها اگر باستیل روزی تاریخ‌ساز بود و الكساندر دوما، ویكتور هوگو و دیگران آن را جاودانه كردند، اگر زندان آلكاتراز را برترند كاستر و دیگران جاودانه كردند، زندان گوانتانامو در تاریخ بشری، زندانی چند ملیتی با جوانب خاص خودش شد. سونا در واقع همان زندان گوانتاناموست. البته به جای آنكه در كنار كوبا باشد، سونا بر وزن كوبا، در پاناماست. پاناما هم نزدیك آنجا و در حوزه كشورهای كارائیب و در آمریكای مركزی است. در این فیلم چهره‌ای به نام ژنرال است كه نفر اصلی است. او بزرگ كمپانی است. در فیلم الیس (Alias) مفهومی به نام "اتحادیه" داشتیم. اتحادیه همانی بود كه ده دوازده نفر دور هم جمع می‌شدند و تصمیم می‌گرفتند جهان را چگونه اداره كنند. در حال حاضر هم كمیته‌های متعددی برای اداره جهان وجود دارد. مثل كمیته سیصد، باشگاه رم و چهره‌هایی كه اخیراً می‌شناسید و می‌شنوید و مطرح شده‌اند. رده ژنرال از رئیس جمهور آمریكا بالاتر است و چهره اصلی كمپانی است. اینها برنامه‌ای می‌ریزند تا جیمز وسلر را از زندان سونا كه یك جامعه سوسیالیستی است فراری دهند.

ادامه دارد...





Admin Logo
themebox Logo

_________________